فایل صوتی این آموزش را میتوانید از همینجا بشنوید
البته صد در صد توصیه میکنم که اگر خلاصه برداری میکنید ، نکات مهمی را که در متن مقاله بولد کرده ام را یادداشت کنید.
ضمن اینکه منتظر نظر شما دوست عزیزم هستم
«سؤالی که برای خیلیها در مسیر رسیدن به اهدافشان پیش میآید این است که: برای اینکه به اهدافم برسم، از کجا شروع کنم؟
انسان ذاتاً دوست دارد بداند قرار است چه اتفاقی بیفتد، نقشهی راه چیست، نتیجه چه خواهد بود، آیا تلاشش جواب میدهد و آیا مسیری که انتخاب کرده درست است یا نه.
اما دقیقاً یک حقیقتِ انکارناپذیر روبهروی ماست:
آنچه قرار است رخ دهد، هیچوقت کاملاً واضح نیست.
در قدم اول، ما فقط میتوانیم یکسری اهداف واضح و مشخص داشته باشیم؛
اما نمیتوانیم از تمام اتفاقاتی که قرار است در مسیر برایمان رخ دهد، آگاهی کاملی داشته باشیم.
به خاطر همین نبودِ آگاهی، مغز ما این ندانستن را معادلِ خطر تفسیر میکند و در نتیجه، ترسهایی را به ما القا میکند؛ ترسهایی که اغلب منحصربهفرد و متناسب با تجربهها، نگرانیها و ذهنیت خودِ ما هستند.»
«ما باید این مهارت را در خودمان پرورش دهیم که بتوانیم ترسهای منحصربهفردِ خودمان را توضیح دهیم، تفسیر کنیم و آنها را از حالتِ مبهم و ناشناخته، به حالتی شفاف و قابل فهم تبدیل کنیم.
مثلاً فرق زیادی وجود دارد بین کسی که در مسیر رسیدن به یک هدف فقط میگوید:
«حالم بد است و نمیدانم چرا»
و کسی که میگوید:
«میترسم شکست بخورم و دیگران مرا قضاوت کنند.»
این یک قدم بسیار مهم است؛
اینکه بتوانیم ترسهایمان را توضیح دهیم.
چون وقتی ترس را نامگذاری و توصیف میکنیم، آن را از حالتِ ناشناخته خارج میکنیم و دقیقتر میفهمیم با چه چیزی روبهرو هستیم.
و معمولاً چیزی که واضحتر و قابل فهمتر میشود، کمتر از قبل ترسناک به نظر میرسد.»**
«این نکتهی کلیدی را فراموش نکنید که ترس، در وجود همهی انسانها هست.
ترس فقط متعلق به آدمهای ضعیف یا مردد نیست.
ترس در وجود:
- وزیرها،
- جراحها،
- تاجرها،
- قهرمانهای المپیک،
- سخنرانها،
- و تقریباً همهی انسانها وجود دارد.
اگر شما هم ترسهایی در وجودتان دارید، به هیچوجه فکر نکنید که آدمهای موفق دنیا این ترسها را نداشتهاند؛
یا تصور نکنید که چون میترسید، پس قرار نیست موفق شوید.
درصد بسیار زیادی از آدمهایی که رشد میکنند و به موفقیتهای بزرگ میرسند، کسانی نیستند که هیچ ترسی ندارند؛
بلکه کسانی هستند که آگاهانه یا ناخودآگاه یاد گرفتهاند:
- ترسهایشان را شناسایی کنند،
- با وجودِ آن ترسها حرکت کنند،
- و اجازه ندهند ترس، تصمیم نهایی را برایشان بگیرد.
شجاعت، نبودِ ترس نیست؛
تواناییِ حرکت کردن، با وجودِ ترس است.»
«وقتی ترسهایمان را شناسایی کردیم، بهتر است آنها را در دو دسته تقسیمبندی کنیم: ترسهای منطقی و ترسهای غیرمنطقی.
درست است که بسیاری از ترسها منطقیاند.
مثلاً ترس از اینکه با سرمایهگذاریِ اشتباه، سرمایهمان را از دست بدهیم؛
یا ترس از تصمیمی که ممکن است پیامدهای واقعی داشته باشد.
اما مسئلهی اصلی فقط این نیست که کدام ترس منطقی است و کدام ترس غیرمنطقی.
سؤال مهمتر این است:
«آیا این ترس به من کمک میکند آگاهانهتر حرکت کنم، یا فقط مرا درجا نگه میدارد؟»
چون بعضی ترسها میتوانند باعث شوند:
- بیشتر فکر کنیم،
- اطلاعات جمع کنیم،
- آمادهتر شویم،
- و مسئولانهتر تصمیم بگیریم.
اما بعضی ترسها فقط ذهن ما را وارد چرخهای از تعلل، تردید و توقف میکنند.
بنابراین بعد از شناختن ترسهایمان، رویکرد درست این نیست که آنها را نادیده بگیریم و کورکورانه جلو برویم.
هدف این نیست که:
«بدون توجه به ترسها حرکت کنیم»
بلکه هدف این است که:
«اجازه ندهیم ترسها کنترل کامل تصمیمهای ما را به دست بگیرند.»
ما باید یاد بگیریم بین ترسی که هشدار میدهد و ترسی که فلج میکند، تفاوت قائل شویم.»**
این بخش خیلی پخته شده. مخصوصاً جملهی:
«آیا این ترس به من کمک میکند آگاهانهتر حرکت کنم یا فقط مرا درجا نگه میدارد؟»



